با عشق به شما خوبان فهیم

خوب من! فقط «او» مى ‏داند كه چگونه واژگان از سر درد به قامت و شانه‏ ى قلم آویخته و با قطره قطره جوهر اخلاص و چك چك نور چشم و لحظه لحظه درنوردیدن هزاران ساعت پررنج اما سرریز عشق، فقط براى آگاهى شما! و انتخاب راهى درست براى فرداهاى سبز و سرانجام، دست یازیدن ایامى به كام شما! به سینه سپید این سایت محمل گزیدند. باور كن! این سایت را نه به شوق نام و ذوق نان! بلكه بى ‏شك، اگر عشق به تو و سرنوشت تو نبود، هرگز واژگان لباس معنا به تن نمى‏ كردند و در زیر هجوم سالها تفكر و تحقیق، این همه رنج را شانه‏هاى نازك قلم به دوش نمى‏ كشید!

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به سعید گل محمدی می‌باشد.

اجرای وبسایت: تیم طراحی و توسعه وب کانوی

نیم کیلو باش ولی ...

بارها این اصطلاح رو شنیدیم. اما تا حالا فکر کردید که چطوری؟ در این وبسایت مطالبی در حوزه‌ی مهارت‌های زندگی، موفقیت، خودشناسی، معنویات، کارآفرینی و ... را می‌خوانید.

هشیاری

شخصی به بخیلی گفت: «انگشتر خود را به من بده تا هروقت به آن نگاه می کنم به یادت بیفت.»

بخیل گفت: «هر وقت دلت برایم تنگ شد به یاد بیاور که روزی از من انگشتری خواستی و من ندادم!»

نکته: بخل و خست نتیجه کمبود و پوچی و خودبینی منتج از آن است. زندگی از قواعدی مشخص و صریح تشکیل شده است. یکی از آنها این است: شما تا چیزی را که ندارید نمی توانید ببخشید . لیوان خالی داشته ای برای عرضه کردن ندارد، زیرا به انداه ی داشته هایمان می توانیم ببخشیم. انسان معلول کسی نیست که دست ندارد، انسان معلول کسی است که دستِ بخشش ندارد.

هر زمان احساس کردید کمبود مالی دارید یا نیازمند چیزی هستید، اول آنچه را بدان نیازمندید، ببخشید تا خروار خروار به سویتان بازگردد. این مطلب در مورد پول، لبخند، عشق و دوستی هم صادق است. این عموماً آخرین کاری است که افراد مایل به انجامش هستند، اما برای من همیشه موثر بوده و کار کرده است. من فقط به صحت اصل «مقابله به مثل» اطمینان می کنم و آن وقت هر چه را که می خواهم، به دست می آورم. اگر پول می خواهم‌، پول می بخشم، به صورت مضاعف به سویم باز می گردد. اگر خواستار فروش چیزی هستم، به دیگری برای فروش جنسش کمک می کنم، فروش به سویم می آید. اگر خواستار تماس ها و ارتباطاتی هستم، به دیگری کمک می کنم تا تماس مورد نظرش را برقرار کند، انگار جادو شده باشد، مراودات به سویم هجوم می اورند. سال ها پیش، عبارتی را شنیدم که می گفت: «خداوند نیازی به بخشش های ما ندارد، این ما انسان هاییم که به بخشیدن نیازمندیم.»

در زندگی من، در طول این سال ها، هرگز احساس نیازمندی و کمبود مالی یا کمبود کمک و همراهی برایم پیش می آید، به سادگی بیرون می رفتم یا در عمیق قلبم می یافتم که چه می خواهم و تصمیم می گرفتم اول آن را ببخشم. پس از بخشش، هم هبه سویم باز می گشتاین، مرا به یاد داستانی می اندازد که می گفت در یک شب سرد زمستانی، مردی با یک بقل هیزم، کنار بخاری هیزمی گنده ای نشسته بود و به سربخاری فریاد می کشید : 

دیدگاه

مردی زنی داشت که هم در زیبایی و هم در پارسایی مشهور بود. روزی آن مرد خواست به حج برود و تیمار و نگاهداشت آن زن را به برادر کوپکترش، که مردی ناجوانمرد و نابکار بود واگذاشت. برادر درتیمار عیال برادرش می‌کوشید، اما روزی چشم او ناگاه بر جمال آن زن افتاد و شیفته‌ی او شد. نخست خواست بر هوی و هوس خود چیره شود، ولی عشق چیره‌تر بود و هر روز گرم‌تر و سخت‌تر می‌شد. او می‌خواست با زاری و زور و زر آن زن را به دام اندازد، ولی زن که عفیف و پارسا بود به خواست او تن در نداد و او را از خود راند. چون مرد از وصال زن برادر خود نومید شد، او را تهدید کرد که اگر به عشق او تن در ندهد، او را رسوا خواهد کرد. زن گفت: مرا از هلاک باکی نیست و هلاک این جهان مرا بهتر از هلاکت و عقاب آن جهان است. آن مرد ترسید که اگر برادرش از حج بازگردد، زن این قضیه را با او بگوید. پس‌رفت و چهار گواه را با زر بفریفت تا نزد قاضی گواهی دادند که آن زن مرتکب زنا شده است. قاضی گواهی آن چهار تن را پذیرفت و حکم تا زن سنگسار کنند. زن را به صحرا بردند و سنگسارش کردند و گمان بردند که او 

دیدگاه

در گذشته‌های دور مردي زندگی می‌کرد كه در کسب‌و‌کارش با مشکلی جدی رو‌به‌رو بود. او بدهی بسیاری داشت و چند مشتری مهمش را از دست داده بود، هیچ‌کس حاضر نمی‌شد با او داد‌و‌ستد کند و طلبکاران به‌شدت به او فشار می‌آوردند. او نمی‌دانست آیا باید همچنان به تلاش و تکاپو ادامه دهد یا فقط باید ورشکستگی‌اش را اعلام کند و به کسب‌و‌کارش پایان دهد. شبي به پارکی در نزدیکی محل سكونتش رفت تا اندکی قدم بزند و در این‌باره بیندیشد و تصمیم بگیرد که چه کنددر پارک، روی پلی کوچک ایستاد و به جریان آبی ‌نگریست که از زیر پل می‌گذشت. در همين هنگام، مردی سالخورده از دل تاریکی پدیدار شد. پیرمرد با مشاهده‌ی چهره‌ی اندوهگین آن مرد لحظه‌ای ایستاد و از او خواست تا علت ناراحتی‌اش را بازگويدآن مرد نیز به دلایلی درباره‌ی مشکلات مالی‌اش با پیرمرد حرف زد. او گفت کسب‌و‌کارش در آستانه‌ی ورشکستگی است، در‌حالی‌که اگر بتواند آن را حفظ كند چنین کسب‌و‌کاری آینده‌ای درخشان خواهد داشت. پیرمرد مشتاقانه به حرف‌های آن مرد گوش کرد و سپس گفت: 

دیدگاه

روزی مهدی فخارزاده، نماینده‌ی ارشد شرکت بیمه‌ی مترو پولیتان لایف آمریکا، به دیدن یکی از افراد تحت پوشش بیمه رفت که به عارضه‌ي قلبی دچار شده بود و جهت دریافت وجه بیمه، اظهارنامه‌ای را تسلیم وی کرد. مأموران ديگر بیمه که پیش از فخار‌زاده به دیدن این مرد آمده بودند، چون امیدی به زنده ماندن و در نتیجه تمدید بیمه‌نامه‌ي او نمي‌ديدند، فرم بیمه را بدون تکمیل به این مرد مي‌دادند و بی‌درنگ او را ترک مي‌كردند. اما مهدی که هدفش خدمت به مردم بود، فرم شرکت متبوع خویش، و نیز فرم‌های شرکت‌های بیمه‌ي ديگر را پرکرد و به مرد بیمار اطمینان داد که بازپرداخت اقساط بیمه‌اش انجام خواهد شد. وقتی آن مرد خواست بابت پر کردن فرم‌ها وجهی بپردازد، مهدی از دریافت آن امتناع کرد. چند روز بعد، فهرستی از طريق پست به‌دست مهدي رسيد كه شامل نام 21 نفر از دوستان و بستگان آن مرد بود كه نام، تاریخ تولد و تعداد فرزندان هر‌یک با ديگر مشخصات در آن ذکر شده بود. به این ترتیب، مهدی با فروش بیمه‌نامه به این افراد، پاداش مهرورزی و نیک‌اندیشی خود را گرفت و به میلیون‌ها تومان دست یافت.

نکته: هر اندازه گرایش «بخشش و ایثار» شما نسبت به زندگی بیشتر باشد، تحقق اهدافتان آسان‌تر می‌شود. چنانچه همواره اهداف اجتماعی، الهی و انسانی‌تان را به خود گوشزد کنید، زندگی‌تان در جهت نیکبختی و رفاه و برکت تغییر جهت خواهد داد. در چنین شرایطی، مدام درصدد بر‌می‌آیید نیازهای اطرافیانتان را برطرف کنید. فراموش نکنید که عمل بخشش و ایثار همواره به خودتان باز می‌گردد و گام برداشتن در جهت رسالت انسانی‌تان برای شما صلح و آرامش به‌ارمغان می‌آورد و آن‌گاه بكوشيد این آرامش را با دیگران سهیم شوید. 

دیدگاه

در پارکی در نیویورک، دو مجسمه‌ی زن و مرد قرار داشت كه سال‌های سال درست رو‌به‌روی يكديگر با فاصله‌اي اندك ایستاده بودند و به چشم‌های هم نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. یک روز صبح زود، فرشته‌اي آمد و پشت سر آن دو ایستاد و گفت: «از آن‌جا که شما مجسمه‌هايی خوب و ارزنده هستيد و به مردم شادی بخشیده‌اید، بزرگ‌ترین آرزوی شما را که زندگی کردن و زنده بودن مانند انسان‌هاست برآورده می‌کنم. بیست دقیقه فرصت دارید هر کاری دوست دارید انجام بدهید.» با پايان جمله‌اش، دو مجسمه تبدیل به دو انسان واقعی شدند: یک زن و یک مرد.

آن دو به هم لبخند زدند و به‌سمت بوته‌ها و درخت‌هایی دویدند که در همان نزدیکی بود. آن‌ها پشت بوته‌ها و کنار کبوترانی که همان دور و بر می‌پریدند گم شدند. فرشته با شنیدن صدای خنده‌ی آن‌ها، لبخندی از سر رضایت ‌زد. آن دو پس از ده دقیقه از پشت بوته‌ها بیرون آمدند. فرشته متعجب به ساعتش نگاهی کرد و گفت: «هنوز از بیست دقیقه فرصت‌تان ده‌ دقيقه باقی مانده است.»

مرد با نگاهي شیطنت‌آمیز به زن نگاه کرد و گفت: «می‌خواهی یک بار دیگه این کار را انجام بدیم؟»

زن با لبخندی جواب داد: 

 

دیدگاه

فرزانه ای ژرف نگر گفته است : « من نگران گذشته نیستم و از آینده نمی ترسم ؛ زیرا زندگی من تنها در زمان « حال» متمرکز است و با پیش آمدن هر موقعیتی ، واکنش صحیح به سراغم می آید

آینده همان « حال» است و آن کس که عمیقاً حال نگر است، می تواند عمیقاً آینده را خلق کند و نیازی به آینده نگری ندارد . آینده یک ایستگاه و یا یک مقصد دور دست نیست؛ آینده یک فرایند ذهنی است که ما آن را کشف می کنیم و به تصرف در می آوریم . آن کس که تسلیم « حال» می شود می تواند آینده و گذشته را تغییر دهد ! چنان که کارلوس کاستاندا می گوید : « وقتی در برابر سرنوشتی که برایمان مقدر شده است تسلیم باشیم، مهم نیست که آن سرنوشت چه باشد . این سبک باری است ؛ این شادی است ، این آزادی است ، این شوق زندگی است » و این همان آینده است .پویایی نامحدود، خلاقیت بیکران ، دانش خالص ، آرامش جاویدان ، توازن کامل ، هماهنگی متعادل ، آزادی ، آگاهی بالنده ، نظم پاینده ، و .... در زمانی حاصل می شود که از نگران بودن نسبت به آینده آزاد شویم و خود را در « حال خود » و حال را در « خود حال» بیابیم . خود ارجاعی فرایندی است که همۀ زمان ها و مکان ها به دور از ناآرامی ها و نگرانی ها به نمایش در می آیند . «آن جا»  همان ، « این جا» ست؛ « اکنون» ، بارور می شود و در باروریِ اکنون است که آینده در غایت و نهایت خود فعلیت می یابدمولوی با نگاهی ژرف می گوید :

بگذار آب ها ساکن شوند ،

تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی.

 

دیدگاه

چند سال پیش سریالی از تلویزیون پخش گردید به نام « یادداشت های کودکی» . این سریال ماجرای فرد معتادی را نشان می داد که همسرش به خاطر اعتیاد از او طلاق گرفته بود . او برای رضایت همسر خود باید ترک اعتیاد می کرد . حدود یک ماه خود را در سرداب یک خانه قدیمی محبوس کرد تا ترک اعتیاد کند . پس از یک ماه ، آزمایشِ اعتیاد داده شد و نتیجۀ آزمایش را نزد همسرش بردند ؛ او با این که جواب منفی اعتیاد را در برگۀ آزمایش مشاهده کرد ، اما راضی به بازگشت به خانه نشد و این آزمایش را کافی ندانست؛ زیرا مطمئن نبود که همسرش در آینده ای نزدیک ، دوباره به سراغ آن مادۀ لعنتی نرود . زن برای اطمینان از ترک اعتیاد شوهرش ، نقشه ای کشید . او توسط یک رابط ، بستۀ هروئین را به اتاق همسرش فرستاد ، آن هم در شرایطی بسیار بحرانی و نامساعد که شوهر معتادش امیدش را از زن طلاق گرفتۀ خود از دست داده بود و این شرایط ، وسوسۀ فرد معتاد را به استعمال مجدد مواد مخدر بیش و بیش تر کرده بود . خانوادۀ زن برای کسب اطمینان کامل از ترک اعتیاد به چنین امتحان دشوار و طاقت فرسایی دست می زدند . اما از این سو شوهر در این ماجرای وسوسه انگیز ، خود را نجات می داد و از استعمال مواد مخدر که – حتی در تنهایی در دسترس اوبوده – اجتناب می کرد . داشتن موقعیت اعتیاد اما نفی و اجتناب از آن ، قرار گرفتن در محیط ناپاک ، اما پاک ماندن ؛ بودن آب فراوان ، اما در اوج تشنگی هیچ قطره ای از آن ننوشیدن ! این است هنر پاک ماندن و ضمانت تداوم آن .

فرد معتاد پس از پیروز شدن در این آزمون دشوار بود که اطمینان و اعتماد همسر سابق را برای پیوند مجدد به دست آورد . در کنار این ماجرا فرد دیگری در این مجموعه وجود داشت که مظهر پلیدی ، دغل بازی ، دروغگویی و فتنه انگیزی بود . حضور این فرد تبهکار ، بهترین بستر آزمایش و ابتلای افراد برای نگهداشتن پاکی خود در میان ناپاکی هاست . او مظهر وسوسه های 

دیدگاه

در منشآت خاقانی آورده اند :هیچ چیز تا « نشکست» « درست» نشد ، و هیچ موجودی تا « خراب» نشد « آباد» نگشت ... نه گشایشِ خرابی کم از افزایش عمارت است و نه « ولایت خزان» کم از « سلطنت بهار» است.

هر شکستی در دل خود بذرِ موفقیت دارد . شکست های ما جاپاهایی در مسیر آفرینش هستند که ما را به هدف هایمان نزدیک تر می کنند . در واقع چیزی به عنوان شکست وجود ندارد . آنچه ما شکست می خوانیم فقط نظام و موقعیتی است که از طریق آن می توان راه درست انجام دادن کارها را یاد گرفت .زندگی مجموعه ای است از ارزش های متضاد شادی و غم ، خوشی و رنج ، انبساط و انقباض ، گرم و سرد ، این جا و آن جا ، روشنی و تاریکی ، و زندگی و مرگ . همۀ این ها در ارتباط با ضدّ خود تجربه می شوند و یکی بدون دیگر مفهومی ندارد .

پیر خردمندی گفته است: کسی که از ابتدا نابینا به دنیا آمده ، هیچ گاه معنی تاریکی را نمی فهمد ؛ زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است.

تا زمانی که شکست را تجربه نکنیم ، موفقیت زاییده نمی شود . آن گاه که از شکست درس عبرت آموختیم ، پیروزی را در متن همان شکست به دست می آوریم . به عبارتی روشن تر ، موفقیت چیزی جز آگاهی بر شکست و بهره گیری از آن نیست . به یک معنا ، پیشرفت یعنی عبور از شکست ، و موفقیت یعنی اصلاح خطا و شکستی که آن را تجربه کرده ایم! برای یک زندگی خلاق باید ترس از شکست را کنار گذاشت و شجاع ، کسی است که قدرت تحمل شکست را داشته باشد و پیروزمند کسی است که مهارت بهره گیری از شکست های خویش را فراگرفته باشد.  .مادامی که آدمی از دام « هراس از شکست» رهایی نیابد ، نمی تواند فراتر از آن چه هست پیشرفت نماید . هر قدر تحمل شکست در زندگی آدمی فزونی یابد استحکام پایه های موفقیت او قوی تر و عمیق تر است . آن کس که در بستر تجربه فرهیخته شده است ، اراده ای پولادین در پیمودن مراحل بعدی موفقیت دارد . چه قدر حکیمانه وحیرت انگیز است. این گفتۀ « مارستون» که :

 

دیدگاه

خوشبختی ما منوط به سه چیز است:

به آن چه داریم ؛ ثروت و املاک و لوازم و تجهیزات مادی

به آن چه در دنیا نمایش می دهیم ؛ شهرت و مقام و عنوان و آثار اجتماعی آن

به آن چه هستیم ؛ درون مایه های فطری و طبیعی و زاینده و بالندۀ وجود خود.

غالب اشخاص خوشبختی را در مقوله های اول و دوم (منابع خارجی) تلقی می کنند. اما این عقیدۀ سخیف و سبکی است. زیرا سعادت واقعی انسان نه در آن چه که دارد (اموال و املاک خارجی) و نه آن چه که نمایش می دهد (شهرت و مقام و جاه) بلکه سعادت در چیزی است که «هست» (ذخایر وجودی و صفات باطنی در قالب تحقق تمامیت شخصیت).

به همین سبب است که سعادت یک فرایند درونی و اکتشافی است و چیزی نیست که از بیرون اختراع شود و یا توسط امکانات فیزیکی مفرّح پدید آید .

به قول « تولستوی»:  زندگی با تغییر صورت های خارجی تغییر نمی کند ، بلکه فقط با کار باطنی هر فرد در دربارۀ خودش تغییر می کند.

ما زمانی خوشبختی واقعی و سعادت درونی را حس می کنیم که « دوست داشتن دیگران » را بر « محبوب بودن » خود ترجیح بدهیم . به عبارتی دیگر ، ما بیش از آن که به محبوب بودن خود در نزد دیگران نیاز داشته باشیم ، به دوست داشتن دیگران نیازمندیم .  انسان آزاده و وارسته بیش از آن که در پی شادی خویش باشد نگران خوشبختی دیگران است . او نیک بختی خود را محصول نیک بخت شدن دیگران می داند .

دیدگاه

روزی روزگاری دو برادر در کنار هم زندگی می کردند. خانه آنها در طبقه هشتادم یک برج مسکونی قرار داشت. روزی وقتی به خانه برمی گشتند در کمال ناامیدی متوجه شدند که آسانسورهای برج ِ محل زندگیشان از کار افتاده اند و ناچارند از پله ها بالا بروند تا به طبقه هشتادم برسند. بعد از رسیدن به طبقه بیستم که هر دو به شدت خسته شده و به نفس زدن افتاده بودند تصمیم گرفتند که کیف های خود را همانجا رها کنند تا بارشان سبک شود و روز بعد آنها را بردارند.

 

دیدگاه

پرسش و پاسخ

مجموعه ای از پرسش‌هایی که از طرف کاربران سایت نیم‌کیلو ارسال شده است و پاسخ‌هایی که به آنها داده شده است.

طرح تحول

ویژه مدیران سازمان ها، شرکت‌ها و تولیدی‌ها. با طرح تحول بهره‌وری مجموعه خود را بهبود ببخشید.

ارسال پرسش

پرسش‌های خود را برای ما ارسال نمایید تا بعد از یررسی‌های لازم توسط کارشناسان برجسته به آنها پاسخ داده شود.

از شما و به نام شما

تجربیات مثبت خود را در زندگی به نام خودتان در سایت نیم کیلو ثبت کنید. تا دیگران نیز از آن استفاده نمایند.

اعلانات مهم

عضویت در سامانه پیامک

برای عضویت در سامانه پیامک جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد آخرین آثار سعید گل محمدی ، عدد یک را به شماره 30005966000330 ارسال نمایید.

عضویت در خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه ایمیلی و دریافت آموزش های رایگان سعید گل محمدی ، مشخصات خود را اینجا ثبت کنید.

درخواست عضویت ایمیلی